پارت صد و یازده :

روز خیلی سردی بود. توی ماشین و کنار بخاری هم احساس سرما می‌کرد. نگاهی به خیابان و در دو لنگه‌ی فیروزه‌ای رنگ انداخت. هنوز بسته بود. این‌بار نگاهش سمت آسمان رفت. ابرها روی سر شهر سایه انداخته بودند اما خبری از باران نبود‌. آسمان هم خساست می‌کرد. حوصله‌اش سر رفت. داشبورد را باز کرد تا ببیند فلاشش را پیدا می‌کند یا نه. دفعه‌ی قبل معلوم نبود پناه با فلاش چه کرده بود‌. بهش گفته بود توی قوطی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    اه،اصلا دوست ندارم هیچی نفس گوگولیم به اون پژمان قزمیت بره 😠🤭🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️